|
|
|
|
|
چخوف نخستین مجموعه داستانش را دو سال پس از دریافت درجه دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان «هنگام شام» جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا میکرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته است. در داستان های او معمولا رویدادها از خلال وجدان یکی از آدمهای داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه است، تعریف میشود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان نویسی تغییر داد. او در داستان هایش به جای ارائه تغییر سعی می کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانه آدم های داستان او را تشکیل میدهند. «ایوانف» (۱۸۸۷) نخستین نمایشنامه بلند چخوف، در مقایسه با سایر نمایش نامه های وی اثری خامدستانه درباره خودکشی مرد جوانی است که بی شباهت به چخوف نیست. یکی دو نمایشنامه بعدی چخوف هم چندان موفق از کار در نیامد تا اینکه با اجرای نمایش «مرغ دریایی» (۱۸۹۷) در سالن تئاتر هنری مسکو چخوف طعم نخستین موفقیت بزرگش را در زمینه نمایشنامه نویسی چشید. همین نمایشنامه دو سال قبل از آن در سالن تئاتر الکساندریسکی در سنت پترزبورگ با چنان عدم استقبالی روبهرو شده بود که چخوف در میانه دومین شب نمایش آن، سالن را ترک کرده بود و قسم خورده بود دیگر هرگز برای تئاتر چیزی ننویسد. اما همان نمایشنامه در دست بازیگران چیره دست تئاتر هنر مسکو چخوف را به مرکز توجه همه منتقدان و هنردوستان تبدیل کرد. بعدها با وجود اختلافاتی که میان چخوف و کنستانتین استانیسلوفسکی ـ کارگردان نمایشنامه های وی ـ پیش آمد آثار دیگری از چخوف ـ همچون «عمو وانیا» (۱۸۹۹)، «سه خواهر» (۱۹۰۱) و... نیز بر همان صحنه به اجرا در آمد. عمده اختلاف چخوف و استانیسلوفسکی بر سر نحوه اجرای نمایشنامه ها بود. چخوف اصرار داشت که نمایشنامه ها کاملا کمدی هستند و استانیسلوفسکی مایل بود بر جنبه تراژیک نمایشنامه ها تاکید کند. در ۱۴ ژوئیه ۱۹۰۴ چخوف بر اثر بیماری سل چشم از جهان فرو بست. او را در مسکو به خاک سپردند. با مرگ چخوف نمایش نامه های وی شهرت جهانی یافتند و چخوف به عنوان یکی از بزرگ ترین داستاننویسان و نمایشنامهنویسان مدرن شناخته شد. اکنون با آنکه بیش از صد سال از درگذشت چخوف گذشته، پیوسته بر شهرت و اعتبار پایگاه ادبی او افزوده شده است. «شب وحشتناک» یکی از داستان های کوتاه چخوف است که فکر می کنم داستان جالبی باشه: کریسمس سال 1883 بود. دنیا را تاریکی غلیظ و نفوذ ناپذیری دربرگرفته بود. من از خانه یکی از دوستانم (که بعد از آن سال فوت کرد) به منزل برمی گشتم. شب تا دیروقت بیدار مانده و جلسه احضار ارواح تشکیل داده بودیم. بنا به عللی خیابانهایی که از طریق آنها به خانه باز میگشتم چراغهایشان خاموش بود و من مجبور بودم تقریبا کورمال کورمال راهم را پی بگیرم. در مسکو جنب کلیسای سنت ماری و در خانه کارمند کشوری کاداورف و به عبارت دیگر در یکی از دورافتاده ترین محلههای ناحیه آربات ساکن بودم. همانطور که گام برمیداشتم، افکار تیره و تار و غم افزایی ذهنم را به خود مشغول میداشت: «پایان عمرت نزدیک است... توبه کن!» اینها کلماتی بودند که... ادامه این داستان رو می تونید با کلیک روی اینجا به صورت PDF و با حجم ۲۰۹ کیلو بایت داشته باشید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 0:0 توسط ارحام عموئی
|
|
||