ميدانيد که خيام عنصر خاصي است در ادبيات فارسي، خاصّ از اين جهت که هم شاعر است. هم نيست. بيشتر عالم شناخته شده. در زمان خود به اين عنوان معروف بوده است. گذشته از آن درست روشن نيست که چه تعداد رباعي گفته و يا اصلاً اين رباعيهاي منسوب به او تا چه مقدار به او مربوطند. چنانکه ميبينيم چند سوال و ابهام در برابر نامش هست.
نخست به عنوان عالم يعني رياضيدان، متفکر، فيلسوف و کسي که در ستاره شناسي کار ميکرده معروف شده. ولي بعد موضوع شاعريش مطرح گرديده. ميدانيد که وي تا حدود صد سال پيش در ايران شاعر معروفي نبود. نام او به عنوان شاعر در ميان بود، ولي کسي او را به عنوان يک گوينده صاحب ديوان به شمار نميآورد. بيشتر شعر به سبک «خيامي» رواج داشت، که ديگران به تقليد او ميسرودند. واقعيت آنست که شهرتش از زماني بالا گرفت که فيتز جرالد انگليسي تعدادي رباعيها را به اسم او ترجمه کرد و انتشار داد و بعد از اين، شهرت او از انگلستان شروع شد و به سراسر جهان سرايت کرد. از نظر خود ما هم، بايد اعتراف کرد که فيتز جرالد ما را متوجه اهميت شاعري خيام کرد. و اين از عجايب است که کسي که از همه کمتر در زبان فارسي شعر گفته، در جهان معروفترين شاعر ايران شود. الآن تقريباً خيام به همه زبانهاي مهم دنيا ترجمه شده، نه تنها به زبانهاي متعدد بلکه بعضي از زبانها چند بار به فرانسوي، آلماني...، در زبانهاي بزرگ هر کدام چند ترجمه از او هست ولي با اينهمه هنوز در مقابل اين سوال قرار دارد که چگونه کسي است؟ نه تنها از لحاظ نوع کار، يعني اينکه آيا شاعر بوده يا نه و چه تعداد شعر گفته، بلکه از جهت اينکه اصولاً چه ميخواسته است بگويد و چگونه آدمي است؟ دو سوال متناقض در برابرش هست که بعضي او را به عنوان يک شاعر بياعتقاد به همه چيز و بعضي ديگر به عنوان يک شاعر حکيم معرفي ميکنند. اين خاص او نيست، اين تناقض بزرگ اصولاً در برابر ادبيات فارسي است که بعضي از گويندگانش اين طرفي هستند يا آن طرفي. اين شاعران عرفاني همينطور هستند، يعني عطار، سنايي، مولوي و چند تن ديگر. قضاوت ما به مشکل برميخورد که جهتگيري اينها چه هست. اين ابهام ناظر به تاريخ ايران نيز ميشود، زيرا ما با يک نوسان بزرگ در تاريخ ايران روبهرو هستيم. يک تاريخ دو جهتي و يا حتي سه جهتي داريم که روشن نيست که به کدام سو متمايل است. قوم ايراني براي اينکه مخلوطي بوده است از انديشههاي متفاوت و اين به علت اوضاع و احوال تاريخي- جغرافيايي است، که جاي ديگر به آن اشاره داشتيم، يعني قومي که نميتوانسته روي يک خط جلو برود و ناچار بوده است که نوسان داشته باشد، از قطبي به قطب ديگر حرکت بکند و اين دو قطب متناقض را با هم آشتي بدهد، با هم سازگار بکند و با آن زندگي بکند. يکي از نمونههاي بارزش خيام است. خيام از اين جهت باز آسانتر ميشود با او رو بهرو شد که قدري با صراحت حرف زده، يعني پرده پوشي خاصي که گويندگان ديگر مثل عطار و سنايي و مولوي و حافظ داشتند، او نداشته، يعني کنايهگويي، استعاره گويي و اين پوششهاي معمول ادب فارسي در او نيست يا کم است، و به همين علت باز يک حالت استثنايي پيدا ميکند، که نسبتاً صريح حرف زده. با اين حال، باز هم ايرانيها بعد از او، آنها که قضاوت دربارهاش داشتند دستبردار نبودهاند. باز خواستند که تعبيرهاي مختلفي بکنند. اين است که بعضي خواستند حتي او را يک شاعر عارفمنش قلمداد کنند. بعضي خواستند او را يک ماديانديش محض بشناسند. ببينيد باز کلمات فارسي و انديشه ايراني آنچنان سياليتي داشته، نوساني داشته که راه را بر تعبيرهاي متعارض باز ميگذاشته: ما نظرمان به سوي شاعري خيام جلب شد، آنگاه که نجمالدين رازي به عنوان نخستين فرد، عبارت مهمي درباره او به کار برد. در حدود70، 80 سال بعد از خيام، کتاب «مرصاد العباد» را نوشت، در بحبوحه حمله مغول که او را فرار داده و رانده بود به آسياي صغير. در اين کتاب او اشارههاي بسيار تند نسبت به خيام دارد، و ميگويد که اين آدمي بوده است ماديمآب و داراي انحراف فکري، و دو رباعي از او نقل ميکند به عنوان شاهد، و اين نخستين بار است که ما برميخوريم به يک نوع اظهارنظر صريح درباره خيام که با تلخي بيان ميشود. اين دو رباعياي که نقل ميکند ميگويد که اينها شعرهايي است حاکي از بياعتقادي نسبت به مباني ديني و يکي از آنها اين است:
«دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد، فکندن از بهر چه بود
ور نيک نيامد اين صور عيب که راست؟»
ميبينيد که خيلي روشن ميگويد که خدا ما را خلق کرد. اگر يك ترکيب خوبي از آفرينش هستيم، پس چرا ما را در «کم و کاست» يعني رنج و محنت انداخت؟ اگر هم ترکيب بدي هستيم، پس تقصير کيست؟ کسي که ما را خلق کرده در واقع اينطور خلق کرده، ما که خود به اراده خود نيامديم، به اراده خود ساخته نشديم، پس تقصيري نداريم و مجازات هم درباره ما و عذاب ما معني پيدا نميکند.
رباعي ديگري هم نظير همين از خيام ميآورد و از اينجاست که نظرها در تاريخ ايران به جانب خيام جلب ميشود. علاوه بر نجمالدين رازي، دو سه نفر ديگر هم بودند که همين اظهارنظر منفي را درباره خيام بکنند. در مقابل، کساني ديگر در صدد تبرئه او برآمدند و رباعياتي از قول او ساختند، که حاکي از پشيماني و توبه او باشد. کساني هم– بيشتر در دوره معاصر– درصدد برآمدند که بگويند اصلاً اين رباعيها از خيام نيست، و از شخص ديگري به همبن نام است.
سوال اولي که عنوان شد اين بود که اصولاً حکيم عمر خيام نيشابوري، شعر ميگفته يا نميگفته؟ اين شک ناشي از روايات نظامي عروضي است. نظامي عروضي در کتاب معروف خود، «چهارمقاله»، اشاره دارد که در آخر عمر خيام او را ديده، ملاقاتي با او در بلخ داشته است، در يک مجلس، که حکايت خيلي شيريني در اين باره نقل ميکند و ميگويد که ما در مجلس «عشرت» نشسته بوديم، در بلخ، و حجتالحق حکيم ابوالفتح عمر خيام در مجلس بود و او گفت که بعد از مردن، گور من در جايي خواهد بود که هر بهار طبيعت بر آن گلافشاني کند، يعني گل بريزد بر گور من؛ و آنگاه که پس از سالها نظامي ميرود و ديدار ميکند از مقبره خيام در نيشابور، مينويسد که: من رفتم و همين را ديدم. بهار بود و مقدار زيادي گل و شکوفه از بالا ريخته شده بود بر خاک، و آنگاه ميگويد که او چه مرد روشنبيني بود که پيشبيني گور خود را کرده بود. نتيجهگيري از اين عبارت اين بود، که اگر خيام شعر ميگفته بود، چگونه است که مردي کنجکاوي چون نظامي که در کشف شاعرها بوده، از شاعري او ياد نکرده است؟ و اين را دليل ميگيرند، که رباعيهاي منسوب به خيام از آن او نيست. خوب، پس اين رباعيهاي گفته شده از کيست؟ ميگويند از فرد ديگري. پس چرا نام خيام بر آنها گذاردهاند؟ ميگويند: او هم نام خيام بر خود داشته. به هر حال، کوشش بر آن بوده که آنها را از خيام منجم و رياضيدان و حکيم، دور نگه دارند. چرا اين اصرار بوده است؟ براي آنکه نميخواهند باور کنند، يا دوست ندارند که باور کنند که فرد محترمي که لقب حجتالحق بر خود داشته، کسي که با حکومت نسبتاً متعصب و دينمآب سلجوقي ارتباط داشته، يک چنين کسي حرفي بر زبان آورد، که بوي بياعتقادي از آن بيايد و مورد بازخواست قرار نگيرد؟ پس او نبوده.
همه اينها اکنون بازمي گردد به اين سوال که واقعيت امر چه بوده؟ آيا فرد صاحب مقام و صاحب عنواني چون خيام، در بحبوحه دينفروشي حکومت، به خود اجازه ميداده است که اين رباعيها را به نام خود بگويد و يا اصلاً خود را شاعر بخواند؟
مي شود گفت که اظهارنظري که نجمالدين رازي کرده و صريحاً اين دو رباعي را به نام خيام منجم و عالم کرده، از سر بياطلاعي بوده و يا منظوري داشته؟ دو سه تن ديگر هم نظير نظر او را آورده اند. پس با قرينه همين دو رباعي «مرصاد العباد»، دليل معقولي براي شک کردن در هويت گوينده رباعيها نميرود. اکنون سوال دوم پيش ميآيد که پس چرا او در زمان خود به شاعري شهرت نداشته؟ حدسي که ميتوان داشت آن است که آنها را در لحظههاي خاصي به صورت تفنن ميگفته و پنهان نگه ميداشته، يا تنها براي بعضي از دوستان نزديک خود ميخوانده. دليلش معلوم است. با موقعيتي که خيام داشته، اگر اين رباعيها منعکس ميشد، گذشته از همه چيز، به اعتبار اجتماعي او لطمه ميزد. چه دليلي هست که همان استنباطي که نجمالدين رازي داشت، ديگران از آنها نميداشتند؟ ولي از سوي ديگر، حرفهايي هم در درونش داشته است که نميتوانسته نزند. بنابراين آنها را بر پارهاي کاغذ يا در حاشيه کتاب يادداشت ميکرده که بعدها برملا گرديده. به اين علت است که انتشار آنها خيلي دير و به کندي صورت گرفته.
سوال ديگر آنکه يک عالم متفکر محترم، يک حجتالحق (يعني نماينده حق، کسي که خلاف نميگويد) که با دستگاه رسمي هم رفت و آمد داشته، و در واقع نوعي مرجعيت براي او قائل بودند، چرا اصولاً ذهنش به جانب اين انديشههاي نامتعارف برود؟ اين را بايد از دوگانهانديشي ضمير ايراني دانست، که يک نماينده برجستهاش خيام است و اصولاً هر ايراني چاشنياي از آن را در خود دارد.
حافظ يک سخنگوي ديگرش ميشود.
اکنون بياييم بر سر اين موضوع که اصولاً انديشه خيامي چه هست؟ انديشه خيام را اگر بفشاريم، در سه وجه خلاصه ميشود: يکي مسئله اغتنام وقت است يعني توصيه به اينکه وقت خود را غنيمت بشماريد، از عمر بهره بگيريد. اين يک نقطه مهم انديشه اوست. بهره گرفتن يعني از مواهب زندگي استفاده کردن، از چيزهايي که مطبوع است خود را محروم نکردن. البته از دوست داشتن چيزها، منظور آن نيست که به دنبال هواي نفس بروند، و هر چه را دوست داشتند، دنبالش را بگيرند. نه، منظور آن است که چيزهايي هست که لااقل ظاهر نامشروع ندارند و لطمه اي به ديگران نميزنند، يعني زياني وارد نميآورند، مخصوص زندگي شخصي شماست، پس خود را از آن محروم نکنيد. اين، يکي از توصيههاي مکر انديشه خيامي است. دوم حسرت و تأسف بر گذشت عمر است که اين نيز مسئله مهمي است. زمان چيزي است که نميشود زنجيرش کرد، نگهش داشت، هر روز ديده ميشود که از عمر يک روز ميرود و بازگشتي نيست، و سرانجام ميرسد به دوران انتها که مرگ است. و سوم البته گذشت روزگار به طور کلي است. ايران باستان، ايران گذشته، که به عنوان شاهد مثال چند جا از آن ياد ميشود. خيام بارها، و حافظ هم خيلي زياد از آن حرف ميزند، به عنوان گواه يک قدرت و حشمت بر باد رفته و نابود شده؛ ميبينيم که بزرگاني مثل جمشيد، مثل فريدون، مثل بهرام که اينها قدرتهاي اول زمان خود بودند چطور از بين رفتند، نابود شدند. ميگويد: پس شما عبرت بگيريد، قدر وقت و عمر و زمان خود را داشته باشيد. شاهد مثالش از زيبايان جهان نيز هست که در جواني نابود شدهاند. در زمان خيام شايد بيشتر از اين دوره جوانمرگي بوده است به صورتهاي مختلف. وسايل دفاعي و دوا از امروز کمتر بوده، عوارض طبيعي بوده، زلزله و ناامني. خود نيشابور شهر زلزلهخيز بوده، اين را تاريخ نيشابور نشان ميدهد؛ و همه اينها، مجموعاً اين انديشه را برميانگيخته که زندگي چقدر ميتواند شکننده باشد، در معرض انواع مصيبتها، جريانهاي غافلگيرکننده و ناگهاني.
پس مرگ زيبايان و جوانان هم يکي از چيزهايي ست که در کنار مرگ شاهان و قدرتمندان يادآوري ميکند. اين هم از ارکان انديشه خيامي است. اما بايد گفت که آنچه در همين تعداد رباعيها آمده هيچ مضمون تازهاي نداند؛ يکي از کهنهترين انديشههايي است که بشر در سر خود پرورانده، يعني در قديميترين آثار بر جاي مانده است، از اين تمدنهاي کهن مصر و سومر که جزو باستانيترين تمدنها هستند. قطعههايي که از آنها بر جاي ماندهاند، ما همين انديشهها را در آنها ميبينيم، يعني چهارهزار سال پيش، پنج هزار سال پيش، همين دلمشغولي در انسان بوده. اين کنجکاوي در انسان بوده است که زندگي از کجا آمده و به کجا خواهد رفت و چرا آمده و بشر عمر خود را چگونه بايد بگذراند و چه چيز رواست و چه چيز ناروا، و چه کاره است و تا چه اندازه زمام زندگي خودش در اختيارش هست. اينها سوالهاي خيلي کهني هستند که در ذهن بشر آمد و رفت ميکرده، و البته يک منبع بزرگش خود «شاهنامه» است. «شاهنامه» همين انديشهها را در درونش گذشته و تکرار شده. قبل از خيام هم نزد رودکي و شاعران دوره ساماني باز نظير همين انديشهها را ميبينيم، يعني فکري است که نه در جهان و نه در ايران تازگي ندارد. اما تازگي حرف خيام را در دو مورد ميشود ذکر کرد: يکي اينکه اينها را به صورت خيلي شفاف و کوتاه بيان کرده و بدون کنايه به طرز روشن و دوم آنکه اين تعداد رباعي که به نظر ميآيد که اصالت بيشتر دارند و مربوط به خيام باشند، بسيار زيبا ادا شده اند. اين است که تمام اين فکر که صدها نفر دربارهاش حرف زده اند، سرچشمهاش از خيام دانسته شده، در حالي که گويندگان مختلف همان مضمون را گفتهاند. ما آن را اصطلاحاً ميناميم «انديشه خيامي»، يعني به روش خيام؛ براي آنکه بعد هم در ادبيات فارسي تکرار ميشوند. سعدي هم همان مفهوم را مقداري دارد، حافظ هم مقدار زيادي دارد، شاعرهاي ديگري هم دارند، عطار هم به همچنين. انديشهاي است که در واقع کلي بوده؛ ولي نماينده اصليش خيام شناخته شده، زيرا او از همه كوتاهتر و زيباتر بيان نموده. حالا اين سوال هست که اصولاً ما چطور تشخيص بدهيم که اين تعداد رباعيهايي که در دسترساند، اصولاً مال خيام هستند يا نه؟ کاري است فوقالعاده مشکل. براي اينکه مقدار زيادي ديگران هم درد دلهايي داشتهاند، حرفهايي داشتهاند، بعد از خيام، در طي اين نهصد سال، آنها هم چيزهايي گفتهاند که به اسم خيام وارد شده در اين جُنگها و اکنون تعدادشان رسيده است به هزار و پانصد رباعي و يا گاهي بيشتر، در حالي که مطلقاً نميشود گفت که بيش از هفتاد هشتاد رباعي اصولاً به شيوه خيام نزديک باشد. بقيهاش را ديگران گفتهاند و جا زده شده به اسم حکيم نيشابور. چرا اينطور بوده؟ براي اينکه اين انديشه خيلي مورد توجه مردم بوده، يعني کساني همين دريافتها را داشتند، همان احساس را داشتند، همان نياز را داشتند براي بيانش و چيزهايي گفتند. اصولاً رباعيسرايي که شعر کوتاه بوده و بيش از دو بيت نيست، کار نسبتاً سادهاي بوده و هر کس تفنن ميکرده و چيزهايي ميسروده، آنها را بياسم يا بااسم روان ميکرده، و آنها که صاحب معيني نداشتهاند، به اسم خيام جاي گرفتهاند. قابل توجه است که تعدادي رباعي بسيار سست در ميان آن هست که اصلاً شأن خيام يا کمتر از خيام نيست که گوينده آنها معرفي گردد. تنها چيزي که در واقع زبده گرفته شده و با قرائن حدس زده شده که ميتوانند نزديک باشند به کار خيام حداکثر در حدود صد و بيست رباعي است که چند جا آورده شده و از جمله کساني که آنها را جدا کردهاند، مرحوم فروغي و دکتر قاسم غني هستند. اينها البته تازه تمامشان رباعيهاي خيلي دلچسب نيستند، يکدست نيستند و فکر ميکنم که بين اينها در حدود شصت هفتاد رباعي يکدست و برجسته هست که ميشود تصور کرد که در دايره يک فکر حرکت ميکنند، و يک ذهن آنها را پرورده و اعم از اينکه تمامشان از خيام باشند، يا نباشند ميتوانند در واقع يک مجموعه تشکيل بدهند که نام خيامي به خود بگيرد، و در هر حال ما ميتوانيم بگوييم که يک فارسي زبان آن را سروده، و نماينده فکر ايراني هستند. اما در هر حال ما اين اجازه را نداريم که به کلي سلب بکنيم نسبت رباعيگويي را از خيام عالِم، از خيام منجم، براي اينکه کاملاً طبيعي است که يک چنين ذهني که ساختار علمي دارد، عادت به دقيق انديشيدن دارد، و تنها خيالپرداز نيست، بيايد بر سر مسايل محسوس زندگي، مسايلي که جنبه استدلالي ميشود به آنها بخشيد. اين فرق دارد با خيالپردازي صرف. از همين تعداد رباعيهاي منسوب به خيام ميتوان پذيرفت که يک چنين کسي بوده است، يک چنين عالمي بوده است که درد دلهاي خود را گاه به گاه به صورت اين تعداد رباعي بيرون داده است. اين، به طور خلاصه چيزي است که ميتوانيم راجع به خيام شاعر بگوييم. اين تعداد رباعي که الآن خيام در جهان به عنوان معروفترين شاعر ايران شناسانده، يک علتش آن است که مسائلي که در آنها آمده يعني مسئله سرنوشت انسان، مسئله چگونگي کار، همواره مطرح بوده، ولي در دوران جديد بيشتر، زيرا زماني که فيتز جرالد اينها را ترجمه کرد، درست موقعي بود که يک بحران فکري در اروپا ايجاد شده بود، يعني برخورد صنعت با سنت در قرن نوزدهم انگلستان، و نيز در خود اروپا ايجاد شده بود، يعني ميخواست بداند که چگونه بر اين بحران فائق شود. البته اکنون هم بحران ادامه دارد، ولي در آن زمان چون آغاز کار بود نگراني درباره آن بيشتر بود. از اينرو رباعيها توانست جا براي خود باز کند. فيتز جرالد، البته خدمتي کرد به ادبيات فارسي، با شناساندن خيام، اما در عين حال يک جنبه منفي هم در کار او هست و آن اينست که تعدادي از رباعيهاي بسيار سست، رباعيهايي که با شأن خيام تناسب نداشتند با اصليترها مخلوط کرد، و تصويري به خيام بخشيد که با او فاصله بسيار دارد. آنچه از آميزه فيتز جرالد بيرون ميآيد از خيام علمانديش نميتواند بود، خيامي که بايد انسجام فکري داشته باشد و انتظار نميرود از او که چند گونه حرف بزند و از اين شاخ به آن شاخ بپرد. ترجمه فيتز جرالد يک قيافه نامشخص و آشفتهاي به خيام بخشيده و از اينرو گفتيم که هم خدمت کرده و هم ناخدمت. خيام او يک متفکر وقتپرست و ميخواره است.
کسي است که ميگويد همه چيز بر باد است، همه چيز بيهوده است بايد خوش بود، بايد مست بود، و وقت را به اين شيوه گذراند، در حالي که خيام از اينها عميقتر است، سرنوشت بشريت را ميسرايد. گرچه بعدها، ترجمههاي دقيقتر از رباعيها به بازار آمد، ترجمه فيتز جرالد عاميت خود را از دست نداده است. چنانکه ميدانيم، تعدادي از ميخانهها، نام خيام را بر خود نهادهاند، براي آنکه بتوانند جلب مشتري کنند، چه در آمريکا، چه در انگلستان و چه در بعضي کشورهاي ديگر. يک چنين قيافهاي بخشيده شده به خيام، در حالي که واقعيت امر اين نيست.
خيام البته بايد حرف دربارهاش مفصلتر از اينها باشد، اما ما اين فرصت را نداريم. منظور او اين نيست که مردم بنشينند پاي سبزه و گل و آب تماشا بکنند و شراب بخورند و مست بشوند. شکايت او اين است که عمق زندگي را بر وفق مراد انسان نميبيند. يک نوع واکنش در برابر تاريخ ايران هم هست. در واقع جواب به اين تاريخ است. اگر در وضع زمان خيام توجه بکنيم، يعني عصر سلجوقي که بعد از غزنويها آمدند و ترکها حاکم شدند بر کشور، ايران دو فرهنگي شد يا سه فرهنگي شد. برخورد فرهنگ بومي ايران با فرهنگ ترک، با فرهنگ عرب عباسي و اين اتحاد ميان عباسيهاي بغداد و حکومت ترکها، در واقع وضعي ايجاد کرده است که يک بحران رواني به همراه داشته باشد، و اين خواه ناخواه فرد روشنبين و هوشمندي مثل خيام را در مقابل سوالهايي قرار ميداد که اين چه زندگي است؟ به کجا ميخواهد برسد؟ بنابراين تأثير زمان را نبايد از نظر دور داشت. اگر خيام در زمان ديگري قرار گرفته بود و اگر حافظ مثلاً در زمان ديگري قرار گرفته بود، چه بسا که نوع ديگري حرف ميزدند، ولي اينها به اصطلاح ديکته زمان است. بنابراين کاوش در تاريخ زمان خيام بيشتر ما را روشن ميسازد که چه بوده. حالا يکي دو مورد من در اينجا ميخوانم. اين شواهدي که از اين زمان دوره سلجوقي هم عصر با خيام بر جاي مانده، ما را با ريشههاي فکر خيام بيشتر آشنا ميکنند. وقتي که افراد يک ملت از چاره جوييهاي اجتماعي، از چاره جوييهاي کلي نااميد بشوند، خوب، طبعاً پناه ميبرند به اينکه وقت را غنيمت بشمارند، و از اين لذائذ مشروع زندگي بهره بگيرند. اينها چه هستند؟ اين لذائذ مشروع از نظر خيام و از نظر حافظ و از نظر همه روشنبينان تاريخ ايران البته يکي بهره وري از طبيعت است چون طبيعت ايران طوري بوده است، به خصوص بهار، که ربايش داشته، جاذبه داشته. بهار دعوتکننده بوده، گل، سبزه، آب و هواي خوش که البته هواي آن زمان فرق داشته با آنچه که امروز با آلودگيها همراه است، يعني هواي خالص، هواي جوهردار، و دومي آن زيبايي است؛ بهره وري از همه نوع آن، از زيبايي انساني تا زيباييهاي دنياي بيرون، و سومي البته آنچه که مورد نياز خيام است، روشنبيني است. يعني کوشش بر اينکه انسان از اين موهومات، از اين خيالهاي باطل و انديشههاي بيهوده که اطراف را گرفته است، فارغ بماند. او ميآيد به عمق مسايل. روشنبيني در واقع چيزي است که نزد بسياري از اين متفکران ايران در ادبيات فارسي جريان دارد و اينها را به خود مشغول داشته، به اينکه ببينند واقعيت امور چه هست. به کجا انسان بايد بياويزد، براي آنکه به خود بگويد که گول نخورده، اين مسئله وسواس گول نخوردن خيلي رايج بوده در نزد اين متفکران و از همه صريحتر و روشنتر در همين تعداد کم رباعيات خيام نمود پيدا ميکند، که البته در ديگران هم هست ولي نه به اين خلاصگي. حال براي اينکه مسئله زمان خيام اندکي روشن بشود و ببينيم که در اين دوران چه ميگذشته و مردم چه فکر ميکردهاند، اين يکي دو قطعه شعر را ميخوانم، زيرا شعر بهتر منويات مردم را منعکس ميکرده. يکي از جمالالدين عبدالرزاق است که چندان دور نبوده از زمان خيام. حدود سي- چهل سال بعدش بوده، ولي تقريباً اوضاع و احوال زمانش همينطورها بوده که در زمان خيام، که آماده کرد کشور را براي هجوم مغول. بيجهت مغول نتوانست بيايد و ايران را تسخير بکند، با سپاهي به نسبت کم. گسيختگي اوضاع داخلي طوري بود که يک همچون هجومي را موفق ميکرد. حالا اين چند بيت از يك قصيده از جمالالدين اصفهاني:
الحذر اي غافلان زين وحشت اباد الحذار
الفرار اي عاقلان زين ديو مردم الفرار
اي عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهاي عفن، وين آبهاي ناگوار
مرگ در وي حاکم و آفات در وي پادشا
ظلم در وي قهرمان و فتنه در وي آشکار
امن در وي مستحيل و عقل در وي نااميد
کام در وي نادر و صحّت در او ناپايدار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تيغ و عقل را در پاي خار
از تو ميگويند هر روزي دريغا جور دي
وز تو ميگويند هر سالي دريغا ظلم پار (يعني هر سال بدتر از سال گذشته)
اين چند خطي بود از قصيدهاي مفصل. تقريباً تعدادي از گويندگان همزمان خيام يا کمي قبل از او، يا کمي بعد از او به همين مضمون سخن گفتهاند، براي اينکه اين انحطاط اخلاقي شروع شده بود از زمان غزنويها و ادامه داشت تا رسيد به مغول، که ديگر بدتر شد. در طي صد، صد و پنجاه سال، اين گويندگان تمامشان گواه بر اين حالت انحطاط سياسي و اخلاقي کشور هستند و بايد گفت که خود عرفان ايران هم از اين موضوع زاييده شد. عرفان ميدانيد که خود يک نوع رويگرداني از چاره جوييهاي زميني است و جستجوي چاره جوييهاي ماوراءالطبيعي، يعني آنچه كه در عالم خاکي به دست نميآيد شما دنبالش را در عالم بالا بگيريد. عرفان اين را ميخواهد بگويد و اين زاييده اوضاع و احوالي است که نااميدکننده بوده، بسيار سخت بوده و مردم را ميرانده به طرف نوعي پنجره که روحشان بتواند يک خورده تنفس بکند، و اين تنفس را درعرفان جستجو کردند و درد دلهايي که مقداري از آنها در همين شهرهاي زمان منعکس شده است، و از جمله در همين دوران عمر خيام.
ناصر خسرو نيز که از زمان خيام دور نبوده همين شکايت را دارد:
چاکر نان پاره گشت فضل و ادب
علم به مکر و به رزق معجون شد
زهد و عدالت سفال گشت و حجر
جهل و سفه زرّ و درّ مکنون شد
فعل همه جور گشت و مکر و جفا
قول همه رزق و وعده افسون شد
ملک جهان گر به دست ديوان بُد
باز کنون حالها هميدون شد
(چون افسانهاي هست که قبل از اينکه بشر بيايد ديوها بودند، ميگويد باز به دست ديوها افتاد)
سر به فلک برکشيد بيخردي
مردمي و سروري در آهون شد
(در آهون شدن يعني در زير زمين پنهان شدن)
«راحتالصدور» راوندي نيز که تاريخ زمان است، شرح جريانات را به همين صورت ميدهد. خواستم بگويم که اين نکاتي که اينگونه به شکل خلاصه و مقطر در رباعيهاي خيام منعکس شده زاييده اوضاع و احوال زمان است. از اينرو ميبينيم که دوران متزلزلي است. فقط در آغاز کار با آمدن ملک شاه، يک زمان کوتاهي که نظامالملک بر سر کار بود قدري ثبات و آرامش پيد شد و بعد افتاد به دست کساني که بعد از ملک شاه آمدند که کشتار خانوادگي بود، و وزيرکشي. پيوسته يکي برود و ديگري به جايش بيايد، و جنگهاي داخلي ادامه داشت تا اينکه رسيد به انتهايي که خوارزمشاهيان و بعد از خوارزمشاهيها مغولان آمدند. اين است که ميبينيد که در اين زمان سه نوع و سه تيره از انديشه سياسي، اجتماعي نمود پيدا ميکند؛ در سه فردي که مردان شاخص زمان هستند: يکي در اين جريان الموت يعني طغيان حسن صباح و الموتيها که ميدانيد در طي مدتي دراز نزديک دو قرن کشور را ناآرام نگاه داشتند. اين يک طغيان بزرگ معنيدار بوده بر ضد خلافت عباسي، و حکومت ترکهاي سلجوقي. بنابراين کم و بيش در همين زمان خيام است که قلعه الموت و طغيان حسن صباح روي مينمايد، و به نوعي نمودار عکسالعمل ايرانيها در برابر اوضاع و احوالي است که در واقع باب طبعشان نيست. نوع دوم نمود پيدا ميکند در تيره سازش که نظامالملک نمايندهاش قرار ميگيرد، يعني ايراني ميبيند که چاره نيست، بايد به نحوي مماشات کرد و ساخت با حکومت وقت و درواقع سعي کرد که آنها هرچه بيشتر به طرف فرهنگ ايران کشيده شوند، آنها را هرچه بيشتر اهلي کرد. اين تيره تبلورش و نمودارش در نظامالملک است، بعد در خانواده وزرا که اکثرشان کشته ميشوند، براي اينکه اين برخورد، برخورد کوچکي نبوده است. کشمکشي است ميان تيره ايراني و تيره ترک که مسلط شدهاند. در اين صف کساني هستند چون نظامالملک و پسرهايش و کساني چون عميدالملک و ديگران. اينان غالباً سر سالم به گور نميبرند، چون اختلاف عميق است. خود نظامالملک هم ميدانيد به آن صورت کشته شد. اين هم يک تيره فکر است، يک کوشش تا حدي نوميدانه تا بلکه بتواند آشتي بدهد بين حکومت و فرهنگ ايراني. ولي قضيه با تشنجهاي بزرگ همراه است و همانطور که گفتيم با جنگهاي داخلي، وزيرکشي و غيره. اما يک تيره سومي هم هست که انديشه متفکران را بازتاب ميدهد. آنها ميخواهند راه چارهاي پيدا کنند، دريچه نفسکشي بيابند، براي آنکه بشود زندگي کرد. اين است که يک شاخه آن ميرود به عرفان، شاخه ديگرش در انديشه خيامي نمود ميکند. سنايي نخستين گوينده عرفاني در ايران ميشود. بعد نوبت ميرسد به عطار و کسان ديگر، تا در مولوي به اوج برسد. چون نميشود چيزي را عوض کرد، و اوضاع زمانه نيرومندتر از آن است که بشود در مقابلش ايستاد، يا ميبايست روش حسن صباح را در پيش گرفت، يا سياست نظامالملک که دوات را در کنار شمشير مينهد، و يا از کلام بيرون ريخت، چون خيام و عارفان. شايد از اين طريق بشود قدري آرامش به دست آورد. چه، انساني که در اجتماع زندگي ميکند، انتظار مشروعش اين است که نوعي سامان اجتماعي و گشايش همگاني در کار آيد و حکومت آسايش نسبي به مردم ارزاني دارد. ولي وقتي اين اعتقاد سلب شد، امکانش از دست داده شد، نجات فردي مطرح ميگردد. هر کسي براي خودش در چهار ديواري خودش و در درون ضمير خويش يک فضاي قابل تحمل جستجو ميکند. دلخوشي خيالي و معنوي، جاي دلخوشي عملي را ميگيرد. راه حل معنوي نيز دو شاخه ميشود، يکي ميرود به طرف سنايي که عرفاني ميشود، ديگري ميرود به طرف خيام، که استدلالي است. داستان «سه يار دبستاني» ولو با واقعيت تاريخي تطبيق نکند، باز هم معنيدار است. اين سه تن که سه يار دبستاني خوانده ميشوند، يعني حسن صباح، نظامالملک و خيام، هرکدام طريقي در پيش ميگيرند، و هر سه چارهاي ميجويند و هر سه هم فرد شاخص زمان خود ميشوند. اشاره داشتيم که حسرت دوران ايران باستان همينطور در ذهن اين شاعران بعد از اسلام جنجال داشته که به عنوان يک دوره بر باد رفته سپري شده است. ميخواهند از آن نتيجهگيري کنند که دنيا چقدر بياعتبار است. خيام چند رباعي در اين زمينه دارد، و مينمايد که چقدر فکر او به آن مشغول بوده، از جمله:
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور ميگرفتي همه عمر
ديدي که چگونه گور بهرام گرفت؟
چون معروف است که بهرام گور در يک زمين مردابي افتاد و غرقه و نابود شد. اين يکي از رباعيهايي است که اشاره به دوران پيش از اسلام دارد. موضوع مهم ديگر طبيعت است و گردش آن. پيوسته يادآوري ميکند که عمر را درياب:
چون لاله به نوروز قدح گير به دست
با لاله رخي اگر تو را فرصت هست
مي نوش به خرمي که اين چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
ميگويد زوال عمر به آساني به سراغ تو ميآيد، پس الآن اين فرصتي را که داري غنيمت بشمار. نيز آن رباعي معروف است که گفتيم نجمالدين رازي نقل کرده:
دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نيک نيامد اين صور عيب که راست؟
که معلوم است که چه ميخواهد بگويد. رباعي ديگري که مورد ايراد نجمالدين رازي است اين است:
در دايرهاي کامدن و رفتن ماست
او را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مينزند دمي در اين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
يعني آغاز و انجام حيات معلوم نيست. هستي، از کجا شروع ميشود و به کجا ميرود، کسي نميداند. ايرادي که نجمالدين رازي بر خيام ميگيرد اين است که چرا طرح سوال کردي، چرا چون و چرا ميکني؟ چرا ميپرسي راجع به آنچه مشيت آسماني است و قرارش گذارده شده و حکمتش ازلي است و نبايد دربارهاش حرف زد؟ اين است که با عبارتهاي بسيار تندي از خيام حرف ميزند. او را به صفتهاي دهري، طبايعي، فلسفي، ميخواند. دهري يعني بيخدا، طبايعي يعني طبيعت پرست، فلسفي يعني چون و چراگر؛ براي اينکه البته فکر خيام به جانب فلسفه متمايل بوده است، چون ميدانيد که کساني چون ابنسينا، زکرياي رازي و اين دسته از متفکران ايرني گرايش به فکر استدلالي داشتند، نه اينکه اينها بيخدا باشند، ولي ميل داشتند که آنچه گفته ميشد دليل به همراه داشته باشد. اينها تيره فکر فلسفي را دنبال ميکردند، در مقابل تيره فکر عرفاني که راجع به هيچ چيز دليل اقامه نميکند، و چون و چرا برنميتابد. اين چند صفتي بود که نجمالدين رازي به خيام چسباند. ببينيد تا کجا جلو رفته. ولي از سوي ديگر ما بايد واقعاً مديون اين مرد باشيم براي اينکه نظر ايراني را به جانب خيام جلب کرد. از کتاب «مرصادالعباد» بود که ايراني کنجکاو شد که اين خيام چه کسي بوده، و چه گفته، و ظاهراً تعدادي از کساني هم که به تقليد خيام رباعي سرودهاند به نظر ميرسد که بر اثر همين حرفهاي نجمالدين رازي تشويق شدند. بنابراين از اين جهت ما بايد از او متشکر باشيم که اين راه را باز کرد براي اينکه نظرها بتواند به طرف خيام متوجه شود.
در پايان تکرار کنيم که اين تصور عوامانهاي که درباره خيام پيدا شده، بايد به دور افکنده شود. از غم دنيا خارج شدن، مسئوليت انساني را از خود دور کردن، به عيش و نوشهاي سبک گذراندن، به هيچ وجه حرف خيام اين نيست، بلکه يک اندوه عميق در اوست. ميخواهد که نوعي نوشداروي ضد تاريخ، ضد مصائب بيابد. بار زندگي را سبک کند. گذران زندگي بشر در واقع درخشان نبوده است. ميخواهد بداند چرا چنين است. ميخواهد آن را بکاود. هدف، روشنبيني است. انسان بداند که کي هست و چه هست. تمام اينها را به عنوان سمبل، به عنوان کنايه به کار ميبرده. آنهمه تکرار به خوش گذراندن و شراب و بهره وري از زندگي تا حد زيادي جنبه نمادي دارند. نه اينکه واقعاً بگويد شما تمام عمر برويد بنشينيد در گوشهاي و به اين روش عمر بگذرانيد.
- اين مقاله، متن سخنراني ايراد شده در دهلي نو است، به نقل از فصلنامه «هستي»، بهار 1383.